تبليغاتX

---------------------------------------------------------------------- All Right Reserved 2009 ® ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

اقیانوس قلب


اقیانوس قلب

هی بازیگر گریه نکن ما هممون بازیگریم / صبح ها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم

 

با سلام خدمت شما دوستان و همراهان عزیز،

 

ضمن پوزش از غیبت نسبتا طولانی مدت، به اطلاع میرساند که وبلاگ اقیانوس قلب به آدرس زیر تغییر مسیر و نام خواهد یافت، امید است که با شروعی دوباره، وبلاگ در مسیر پر محتوا تر شدن و تخصصی تر شدن در زمینه معماری پیش برود...

 

از هم اکنون میتوانید از وبلاگ Solid Dam بازدید فرمایید :

http://blog.alimirzaei.com

 

 

مشوق اصلی من نظرات و انتقادات شماست ، راهنمای من باشید ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت22:59توسط Kinder | |

بعد از یه غیبت حدودا ۳-۴ ماهه ... برگشتم ..! دوستانی که نظر دادن و جوابشون رو نبودم که بدم ، شرمنده ... با یه کوتاه اما خواندنی دیگه در خدمت شما عزیزان هستم ...

 

مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطب آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.


مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: " این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"


فرشته جواب داد: " می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ، آتش های جهنم را خاموش کنم.


آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!!!

 ------

در نگاه کسی که پرواز رو نمیفهمه ، هر چی بیشتر اوح بگیری کوچکتر میشی ...

------

من برعکس همه آدم ها مترسک رو دوست دارم ، چون معنای تنها بودن رو میفهمه ...

 

1

+نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت13:36توسط Kinder | |

 

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرَد از گنبد گردون بجهاند

--- 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

--- 

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خیش به منزل برساند

--- 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

امام فخر رازی (برگرفته از سخن ارسطو)

 

Nice

+نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت20:45توسط Kinder | |

 

نام اصلی : معصومه دَده بالا

نام  مستعار : هایده

تولد : ۲۱ فروردین ۱۳۲۱  / یکی از روستاهای کرمانشاه (طبق اطلاعات موجود) / ایران  

ملیت : ایرانی

مرگ :  ۳۰ دی ۱۳۶۸ / سان‌فرانسیسکو / ایالت کالیفرنیا / آمریکا   

 علت مرگ : سکته قلبی

سبک‌ : موسیقی پاپ فارسی

فعالیت :  خواننده

نوع صوت : کنترآلتو

 

" هایِده " واژه‌ای عربی است به معنای " زن توبه کرده " که با نگاه به نامهای آلمانی چون هایدی، هایدا و هایده در زبان فارسی رواج یافته است.

 

هایده در سال 1321 هجری شمسی درتهران ( و بنا بر قولی در یکی از روستاهای کرمانشاه) بدنیا آمد. وی کارش را در رادیو با برنامه گلهای رنگارنگ آغاز کرد و از همان اوایل نام خود را در شناسنامه موسیقی ایران به ثبت رسانید.

 عکسها و بیوگرافی کامل در ادامه مطلب

Hayde - هایده


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت19:42توسط Kinder | |

سیاوش قمیشی در ۲۱ خرداد سال ۱۳۲۴در قمیش(محلی در دزفول) به دنیا آمد ... 

سیاوش سه برادر و يک خواهر با نامهای سيروس ، سيامک ، سيمين  داره که سياوش از همه کوچکتره...

۸ ماهه بود که به تهران آمد(یعنی آورده شد) ، از ۸ ماهگی تا  ۱۴ سالگی در  يوسف آباد تهران بود .

 

 عکسها و بیوگرافی کامل در ادامه مطلب

Siyavash Ghomeyshi - سیاوش قمیشی


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت17:30توسط Kinder | |

سلام دوستان عزیز ...

ما هر چی سعی کردیم که یک نفر یک بیشترین رای رو بیاره ... نشد که نشد !

بنابراین تصمیم گرفتم که جوایز نظرسنجی رو به دو خواننده اختصاص بدم !!


۱.بهترین خواننده زن ایرانی - بر طبق نظرهای شما :  هایده

۲.بهترین خواننده مرد ایرانی - بر طبق نظرهای شما : سیاوش قمیشی


 به زودی ( بعد از پایان تحویل پروژه های آخر ترم ) در خدمت شما هستم با جوایز !

 

                                                                        با تشکر از شرکت کردن و حضور شما  ...   Ali - M


نتایج نظر سنجی به شرح زیر میباشد :

نتایج

در صورت باز نشدن تصویر بالا ، از این لینک استفاده کنید

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت16:20توسط Kinder | |

وقتي که بچه بودم هر شب دعا ميکردم که خدا يک دوچرخه به من بدهد.

بعد فهميدم که اينطوري فايده ندارد. پس يک دوچرخه دزديدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد ..!


بازگشت کودکی ...

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . . .

( داستانی از شل سیلور استاین )

 


عشق یک طرفه

شیطان را گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛

تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز!


مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که

پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی.

سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.

من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین

سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که

با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید

واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش

می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود

و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس

مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .

آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!


عشق نه فقط در دنیای انسانها

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت3:2توسط Kinder | |

سلام ... بعد از یه غیبت نسبتا طولانی (!) با یه سری عکس از زن و شوهری که بر روی هواپیما مراسم عروسیشونو گرفتن ، برگشتم !

امیدوارم که خوشتون بیاد . با شروع ترم جدید یه مقدار کم تر میتونم بیام و به دوستان سر بزنم .

تا بعد ...

۱.

1

۲.

2

۳.

3

۴.

4

۵.

5

+نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت14:44توسط Kinder | |

آن وقتها که بچه بودیم ، موقع بازی قایم باشک ، موقعی که نوبت چشم گذاشتن مان میشد ، دستهای کوچکمان را روی چشمان مان میگذاشتیم و گاهی آنقدر به چشمهایمان فشار میاوردیم که اطراف آن خیس میشد . بلند از 1 تا 10 میشمردیم ، گاهی از روی بچگی ، نگاهی از لای انگشتانمان میکردیم تا ببینیم چه خبر است ! اما ...

حالا همه ما بزرگ شدیم ... خیلی بزرگ ، ولی یادمان رفت دستهایمان را از روی صورتمان برداریم .

مدام از 1 تا 10 میشماریم و دوباره ، و دوباره ...

آنقدر به چشمهایمان فشار میاوریم که سر تا پای مان خیس میشود .

آنقدر بلند از 1 تا 10 میشماریم تا هیچ چیز نشنویم ، هیچ چیز .

خودمان نمیخواهیم ببینیم ، نمیخواهیم بشنویم . خودمان را محکوم به حبس و انفرادی کردیم .

حتی دیگر از لای انگشتان مان هم نگاه نمیکنیم . دریغ از یک پرتو نور .

کوچولوهای گذشته و بزرگهای حالا بازی قایم باشک تمام شده ، دستهایتان را بردارید ...

Closed EYE

 " برگرفته از دوهفته نامه موفقیت "

+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت1:3توسط Kinder | |

روزی يک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد که مردمی که آن جا زندگی می کنند چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در يک خانه ی محقر يک روستايی مهمان بودند.
در راه بازگشت ودر پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر.
پدر پرسيد: ايا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد : بله.
وپدر پرسيد: چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی؟


پسرک کمی انديشيد و به آرامی گفت :فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها ۴ تا.
ما در حياطمان يک فواره داريم و آن ها رودخانه ای دارند که نهايت ندارد.
ما در حياطمان فانوس های تزيينی داريم و آن ها ستارگان را دارند.
حياط ما به ديوارهايش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست.
با شنيدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر ...تو به من نشان دادی که ما چقدر فقير هستيم.

Poor

+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت0:50توسط Kinder | |